تبليغاتX
رویش ناگزیر جوانه ها
من درد می کشم... پس هستم!
آنجا هزار ققنوس

آتش گرفته است

اما صدای بال زدن شان را

در اوج

اوج مردن

اوج دوباره زادن

نشنیده ایم هرگز.

وقتی که با شکستن یک شیشه

مردابک صبوری یک شهر را

یکباره می توانی بر هم زد

ای دست های خالی!

از چیست حیرانی؟؟؟

دکتر شفیعی کدکنی

.......................................................................................................

پس ای شاعر! به پیش همراه مردم!

از میان شعله ها و دریاها

ملعون باد آن کس که بگذارد

پرچم مردم فرو افتد

ملعون باد آن تنبل یا ترسو

که در آن هنگام که مردم عرق می ریزند

رنج می برند

و مبارزه می کنند

عقب بماند

و در سایه ها برای خود آسایشگهی بجوید.

آنها همه پیامبرانی کذابند

که به نیرنگ می گویند:

اکنون باید ایستاد

و این است سرزمین موعود!

دروغیست پست و فریبیست بزرگ

که کذب بودن آن را فاش می گوید

زندگی بی امید میلیون ها آفتاب زده

که از تشنگی و گرسنگی در عذابند.

وقتی که همه بتوانند

سهمی یکسان از زنبیل فراوانی برگیرند

وقتی که عاقبت همه بتوانند

یکسان در کنار میز حق بنشینند

وقتی که روشنی بارآور دانایی

بر پنجره هر خانه بتابد

آن وقت می توان گفت:

ایست!

که اینست سرزمین موعود!

و تا آنجا؟

تا آنجا بی هیچ درنگ

مبارزه دشوار را دنبال کنیم

ای بسا که در برابر همه تلاش های ما

زندگی هیچ پاداشی نپردازد

اما مرگ با بوسه نوازشگرش

به آرامی چشمان ما را خواهد بست...

شاندور پتوفی

شاعر انقلابی مجارستان

...................................................................................................

مدتهاست که این مطلب "اوریانا فالاچی" توی ذهنمه و رهام نمیکنه:

اگه یه کسی بهت گفت که تو کشورش عدالت برقراره تو بهش بگو دروغگو و ازش بخواه برات ثابت کنه که توی کشورش غذایی مخصوص ثروتمندان و غذایی مخصوص فقرا وجود نداره......

......................................................................................................................

دلم برای لحظه هایی که مال خودم باشم تنگ شده

مال واژه ها ...دردها...اشک ها... دلم تنگ شده

چقدر دلم می خواهد ساعتی از آن دلم باشم تا های های بزنم زیر گریه

به خاطر تمام آنانی که "آفتاب را به خواب می بینند"

تمام انسان های له شده

تحقیر شده

زنجیر شده

چقدر دلم می خواهد یک هفته فقط یک هفته مال خودم باشم .....

مال خودم باشم بنویسم بخوانم بیندیشم گریه  کنم ... تنهایی ام را عاشقانه ببوسم و با صدایی بلند از تمام صداهای خفه شده ی سرزمینم عذرخواهی کنم

از ترانه ...که رنجش قلبم را به درد می آورد

از فرزاد کمانگر و جعفر ابراهیمی

از کیانوش و سهراب و رضا و ...از جوانان خسته اما آزاده ی کشورم

از روزنامه نگاران دربند

از دانشجویان حق طلب

از آن سه آذر اهورایی

و از تمام شکنجه شدگان زمین ....

سپیده

.................................................................................................

به شب نشینی خرچنگ های مردابی

چگونه رقص کند ماهی زلال پرست؟؟؟؟




+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم آذر 1388ساعت 10:1 بعد از ظهر  توسط سپیده | 
خبرهای مربوط به بازداشتگاه های زندانیان سیاسی کره شمالی که با نام گولاگ شناخته می شوند هر از چند گاهی بسان باران های موسمی که سیل آسا می آیند و خیلی زود می روند در رسانه ها درج شده اما به سرعت به فراموشی سپرده می شوند.

زندانیان گولاگ با جیره ای از ذرت و نمک زندگی می کنند و به دلیل عدم دسترسی به ویتامین های ضروری و فقدان خدمات بهداشتی خیلی زود دندان هایشان را از دست می دهند. لثه های ورم کرده و بیمار دارند و با پشت خمیده روزانه 10 تا 12 ساعت کار می کنند تا عاقبت بر اثر سوء تغذیه و بیماری جان بدهند.

دولت کره شمالی به رغم درخواست های مکرر جامعه بین المللی تاکنون به هیچ کس اجازه نداده است از گولاگ ها بازدید به عمل آورد. بنابراین هر آنچه در مورد این بازداشت گاه های مخوف گفته می شود بر شنیده ها و گمانه زنی استوار است.

طی سالهای اخیر عکس های ماهواره ای وجود اردوگاه های کار اجباری بزرگی را در مناطق کوهستانی شمال کره شمالی ثابت می کند. این عکس ها تا حدود زیادی با داستان هایی که توسط شاهدان عینی نقل می شود همخوانی دارد.

گولاگ ها برای جلوگیری از فرار زندانی ها معمولا از میدان های مین احاطه شده اند. از زندانیان به عنوان برده استفاده می شود. نگاهبانان آن دسته از زندانیانی را که فرمانبردار نیستند به وحشیانه ترین شکل ممکن شکنجه کرده و سپس در برابر چشمان سایر زندانیان اعدام می کنند. محوطه زندان با برج های مراقبت همیشه تحت نظر بوده و اطراف زندان با سیم های خاردار احاطه شده است.

نگاهبانان گولاگ ها قبل از اعدام کسانی که درصدد فرار برآمده اند (یا زندانیان نافرمان) هر یک از محکومان به اعدام را به درس فراموش نشدنی برای سایرین تبدیل می کنند. همه محکومان بالای 16 سال باید در مراسم اعدام شرکت کنند. آنان باید در شعاع 5 متری فرد محکوم به اعدام بایستند. کلاه کاغذی روی سر اعدامی می گذارند و 3 نگهبان هر کدام 3 گلوله از فاصله کمتر از 3 متری به او شلیک می کنند. خون از بدن اعدامی فواره می زند و همه زندانیان را غرق در وحشت می کند.

آنچنان که اکثر زندانیان پیشین می گویند وحشتناک ترین بخش محکومیت شان نه زندگی در گولاگ ها که جلسات اعتراف گیری و بازجویی بوده است.

اکثر زندانی ها در همان دوره بازجویی می میرند. آنانی که زنده می ماند بر اثر سوء تغذیه کار طاقت فرسا یا شکنجه نگهبانان گولاگ ها جان می دهند و تعداد کمی تا پایان دوره محکومیت شان زنده می مانند.

زندانی ها از حق برقراری هرگونه ارتباط با دنیای خارج محروم هستند. نظامیان اجازه دارند به زندانیان زن تعرض کرده و مردها را شکنجه دهند و چنانچه زنان بدون مجوز باردار شوند مجبور به سقط جنین می شوند.

زندگی در گولاگ ها به داستانی وحشت آور می ماند که گویی پایانی ندارد و هیچ کس هم در خارج از کره شمالی از آن مطلع نمی شود.

منبع:

NBC


+ نوشته شده در  دوشنبه دوم آذر 1388ساعت 9:33 بعد از ظهر  توسط سپیده | 
هر چه زنان آزاد تر باشند

مردان نیز آزادتر خواهند گشت

هر آنگاه که کسی را برده می کنید

خود را به بردگی کشانده اید.

لوئیس نولسن

...........................................................................................................

در طول تاریخ به دلیل حاکمیت به اصطلاح مردانه در فکر و ذهن اجتماع مثله شده و ستمکار و ستم پذیر، خداوندان اندیشه های مسخ شده که استقلال زن و نمود شایستگی هایش را ناقوس مرگ شکمبارگی و زنبارگی  خود می دانند از زن به عنوان "موجود دست چندم" یاد می کنند و تصویر و تصور ذهنی شان از زن، خانه دار خوب، بچه دار خوب و ... می باشد و تنها در راستای طبقاتی خویش، قلم به دست می گیرند و از زن سخن می گویند. هر چند گهگاه با ژستی مزورانه، سخنانی در دفاع از حقوق زن افاضه می کنند و از این غافلند که نبودن زن در صحنه های مختلف اجتماع، روابط اجتماعی را ناقص جلوه می دهد و از خلال روابط ناقص، نمی توان به جهان بینی کامل اجتماعی دست یافت.

هر فکر و اندیشه ای، هر مکتب و نبردی که در آن خلاقیت و شایستگی و محبت و مبارزه و سازندگی زن حاکم نباشد فکری ارتجاعی، اندیشه ای عقیم و نبردی ضد انسانی و دروغین است.

مهدی رضوانی

............................................................................................................

حقایقی که بر زبان نیایند، زهرآگین می شوند.

نیچه

............................................................................................................

گاهی دلم میان بوته های ویتنام می تپد

گاهی غمم می گیرد ازخیال سفره ی همسایه

شاید برای دخترکی

که یخ می بست

در متن بادهای همیشه

روزی

خود را به پای دار کشاندم...

سپیده

............................................................................................................

پی نوشت:

مدت زمان زیادیست که به دلیل شرایط خاص فردی از نعمت استفاده از اینترنت محرومم. در کافی نت به روز میشوم و از تمام دوستان نازنینم به دلیل عدم مطالعه ی نوشته های خواندنی شان پوزش می طلبم.

دل نگران رنج های مشترک مان بوده و هستم و توان بیشتری برای زیستن در این جهان تلخ را برای تو و خویش آرزو می کنم.


+ نوشته شده در  یکشنبه دهم آبان 1388ساعت 8:22 بعد از ظهر  توسط سپیده | 
دردیست غیر مردن کان را دوا نباشد

پس من چگونه گویم کان درد را دوا کن؟؟؟

..............................................................

شتاب کنید و آنچه را مردم می خواهند بدهید!

آیا نمی دانید چه وحشتناک است وقتی که مردم قیام می کنند؟

وقتی که دیگر درخواست نمی کنند و با زور می گیرند؟

آیا نام "گئورگ دوژا" را نشنیده اید؟

شما او را زنده زنده بر کرسی گداخته سوزاندید

اما آتش، روح او را نسوزاند

زیرا او خود یک شعله ی آتش بود

و برحذر باشید از آتشی که ممکن است باز از این شعله برخیزد.

پیش از این

مردم چیزی برای خوردن نمی خواستند

زیرا هنوز یک زندگی حیوانی داشتند

ولی اکنون انسان شده اند

و باید به این انسان ها حق شان را داد

پس حقش را بدهید!

حق انسانی توده را بدهید!

محرومیت از حق، یک داغ وحشتناک بر یک مخلوق خداست

و کسی که این داغ را می نهد، از شکنجه ی خداوندی نخواهد رست.

چرا برای خود این همه امتیاز قائل شده اید؟

چرا حق جز در میان شما معنی ندارد؟

پدران شما سرزمین وطن را به شما ارث داده اند

اما عرق مردم است که بر آن جاریست

برای شما چه فایده دارد که بگویید: اینجا معدن است...

دستهایی لازم است که این زمین را بشکافد

تا عاقبت طلا از آن بیرون آید

آیا این بازوان و دستان ارزش ندارند؟

به نام پر افتخار بشریت!

حقوق مردم را بشناسید و حق آنها را بدهید

و نیز به نام مقدس وطن

که اگر این رکن استوار برای دفاع آن نباشد

در خطر خواهد بود

گلهای مشروطیت نصیب شماست

در حالی که نصیب مردم، جز خارها نیست

چند برگ گل را هم به ما بدهید

و کمی از خارها را هم برای خود برگیرید!

شتاب کنید و آنچه را مردم می خواهند بدهید!

آیا نمی دانید چه وحشتناک است وقتی که مردم قیام می کنند؟

وقتی که دیگر درخواست نمی کنند و با زور می گیرند؟

آیا نام "گئورگ دوژا" را نشنیده اید؟

شما او را زنده زنده بر کرسی گداخته سوزاندید

اما آتش روح او را نسوزاند

زیرا او خود یک شعله ی آتش بود

و برحذر باشید از آتشی که ممکن است باز از این شعله برخیزد.

شاندور پتوفی

سروده شده در مارس 1847

..............................

پی نوشت:

گئورگ دوژا، دهقانی مجارستانی بود که در سال 1514 با کمک دهقانان دیگر قیام کرد. او را بر یک کرسی گداخته شکنجه کردند  تا نام همدستانش را بگوید. اما او یک کلمه هم حرف نزد و بر همان کرسی جان باخت.

شاندور پتوفی، شاعر انقلابی، قهرمان ملی و یکی از رهبران انقلاب آزادیخواهانه ی سال 1848 بود که در جنگ های استقلال مجارستان کشته شد.

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم مهر 1388ساعت 8:55 بعد از ظهر  توسط سپیده | 

 

ای کاش می توانستم

کنار باغچه ای کوچک

که تنها با آسمان دست می داد

بنشینم

و چشم های آواره ام را

در ریشه های مهربان شمعدانی

بیاویزم

تا ازدحام سیاه کلاغان

حجم ستاره ها را نپوشاند...

 ........................................................

یادآوری:

سه قدرت عظیم بر جهان حکومت می کند:

حماقت - ترس - حرص

 انیشتن

................................................

پی نوشت:

دوستان عزیز

مدتی نبودم

مدتی دیگر نیز نخواهم بود

شرمنده ی دوستان نازنینم هستم

در اولین فرصت به سراغ نوشته های خوبتان خواهم آمد.

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388ساعت 0:53 قبل از ظهر  توسط سپیده | 

 

عاطفه امام، فرزند 19 ساله جواد امام بازداشت شد

يکشنبه، ۱۵ شهريور، ۱۳۸۸

عاطفه امام، دختر 19 ساله جواد امام به طرز وحشیانه ای در خیابان طالقانی توسط افراد ناشناس بازداشت و به محلی نامعلوم منتقل شد.

به گزارش خبرنگار نوروز، ساعاتی پیش چند نفر مرد نا شناس، عاطفه امام فرزند 19 ساله جواد امام عضو زندانی سازمان مجاهدین انقلاب اسلامی را با هتاکی و در حالیکه چادر از سر وی کشیده بودند بازداشت و به مکان نامعلومی منتقل نمودند.

پس از این بازداشت وی در تماس کوتاهی به مادرش گفته است که با چشم بسته به محلی نامعلوم برده شده است و با این عنوان که لیاقت چادر ندارد چادر را از سرش کشیده اند. از محل نگهداری و نهاد بازداشت کننده وی اطلاعی در دست نیست.

 ..............................................................................................

ما را به گروگان گرفته اند

روزها و شب هامان شده است درد، سیاهی، کابوس ...

با خبرهایی که تلخی و دهشت شان در باور بشریت نمی گنجد...

دستگیری ها ادامه دارد

شکنجه ها پایانی نخواهد داشت انگار

برادران و خواهران مان، دختران و پسران سرزمین مان را بی نام و بی نشان، شبانه به خاک حوالت می دهند... جسم نازنین شان در سردخانه های میوه و گوشت، چنان منجمد شده است که انگارهرگز در کنار ما نبوده اند... راه نرفته اند.. مچ بند و شال سبز نپوشیده اند.. نخندیده اند.. نفس نکشیده اند...

آقایان!!!

(چه شرم آور است شما را محترمانه صدا کردن)

با شمایم!

ای عجب! دلتان نبگرفت و نشد جانتان ملول

زین هواهای عفن زین آب های ناگوار؟؟؟؟

.............................................................................................

گرز را خیلی بلند بالا نبر

چون ممکن است روی سر خودت بیفتد.

ضرب المثل فنلاندی

کسی که دیگری را تعقیب می کند، خود آسایش ندارد.

ضرب المثل سوئدی

 

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم شهریور 1388ساعت 2:44 قبل از ظهر  توسط سپیده | 

آن شب ها و آن روزها، من و تو غذایمان را صرف می کردیم، با چای گرمی در خلسه ای کوتاه غرق می شدیم، پشت کامپیوترهامان اخبار تلخ سرزمین مان را دنبال می کردیم، بغض می کردیم، اشک می ریختیم، کلامی می نوشتیم ... بر بالش های نرم سر می گذاشتیم و کابوس راهروهای اوین را می دیدیم....

و آنان که در صدا وسیمای ملی شان اعلام کرده بودند با افتخار و غرور: «با افراد بازداشت شده، چنان برخوردی خواهیم کرد که برای همه درس عبرتی شود» سرگرم کاری شگرف بودند:

خواهران مان را، برادران مان را تحقیر می کردند، خرد می کردند، لگدکوب می کردند، هویت شان را انکار می کردند، عریان شان می کردند و... سرها می شکستند در زندان های استاندارد و نیمه استاندارد و غیر استاندارد شان...

ما مدیونیم به فرزندان نازنین ایران... به تمام دختران و پسران سرزمین مان که شاید تا لحظه ی مرگ، خاطره ی دهشتناک تجاوز را از یاد نخواهند برد... تجاوز به زندانی، ابزاری است برای شکستن دیوارهای محکم خودباوری و اعتماد به نفس و تمرکز... وسیله ای است برای در هم کوبیدن کامل انسجام ذهنی و روحی زندانی... این روش غیر قابل باور، به گواهی کتابها و مقالات علمی و تحلیلی نگاشته شده در زمینه ی شکنجه، جزء موثرترین روشها برای پیروزی بازجویان و شکنجه گران است... زندانی، با دستها و پاهای بسته به تخت شکنجه، حرمت خصوصی ترین بخش جسم و هویت خود را از دست می دهد...

تقدیم به تمام آنانی که صدای مظلومیت شان، در داستان شرم آور اعمال وحشیانه ترین روش های ضد انسانی شکنجه برای "اعتراف گیری و انسان سازی"، وجدان بشری را ناآرام و شرمسار کرده است...  این روزها هر کسی که روحش را به سکه و تزویر و جنون قدرت طلبی نفروخته باشد، در خویش می شکند از شنیدن رنج هایشان....

برای تاریخ .. برای فردا....  

شاید که واژگان این شعر بتوانند شب های من و تو را، شب های ما را، نقاشی کنند....

 

چه بی پناه شده ای

در هجوم شب های کابوس و مرگ...

رها شده ای!

دیگر آرامش و لبخند هم به کار نمی آید

و حنجره ات ، هنوز

جراحت فریاد را دوست می دارد.....

تمام واژه های نگفته را

بهانه می کنی برای سرودن

ولی شعر هم دیگر

خرده های بودنت را

جمع نمی کند....

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم شهریور 1388ساعت 10:1 بعد از ظهر  توسط سپیده | 

لطفا در ابتدا مطلب پیشین (بخش ۱ ) را مطالعه فرمایید.

..............................................................

دانشجویان را در کوی دانشگاه (نیمه شب) به خاک و خون کشیدند.

ابراهیم نبوی نوشت:

امروز طنزی برایتان ننوشته ام. وقتی سرهای باهوش ترین فرزندان

این سرزمین را غرقه در خون دیدم، دیگر طنزم نمی آید.

خبرها از طریق روزنامه ها به مردم منتقل شد. آنروزها نه ماهواره بود

نه اینترنت که تصویر خون آلودشان را ببینیم و جهان نظاره گر باشد

که دانشجویان باهوش دانشگاه تهران  امنیت ملی ایران را هنگام

استراحت و خواب یا مطالعه برای امتحانات به خطر انداخته اند.

هرگز از یادم نمی رود کلام آن همکار بسیجی که بدون اینکه کسی در

دفاع از دانشجویان کشته شده و زخمی حرفی زده باشد ناگهان سکوت

محل کار را شکست و با لحنی پیروزمندانه و تحقیر آمیز گفت:

این دانشجوها هم که اغتشاتش کردند و ..... انگار دلش می خواست با

 دستهای خودش خفه شان کند.

دادگاهی برگزار شد. از میان آنهمه نیرو که به کوی ریختند و آنهمه

فرمانده و مقام مافوق، چند سرباز را به دادگاه کشاندند. آن دادگاه شاید

مضحک ترین دادگاهی باشد که بشریت به خود دیده است. چهره ی

سرباز وظیفه ای که با اعتماد به نفس بسیار پایین از نقش خودش می

گفت که من کسی را نزده ام و تنها یک ریش تراش از اتاق یکی از

دانشجویان برداشته ام را به خوبی به یاد داریم. آن شب در حالی که از

این همه تحقیر هوش و عقل ایرانیان داشتم دیوانه می شدم به گردانندگان

 دادگاه اندیشیدم و گفتم:

گیرم که خلق را به طریقی فریفتی

با دست انتقام الهی چه می کنی؟

انتقام الهی.... انتقام.... الهی.... چقدر آرامت می کند گاهی.

از آن شب به بعد حالم از هر چه ریش تراش است بهم می خورد.

دانشجویان به جنایات خود اعتراف کردند و هر کدام به نوعی پاداش

داده شدند. کسانی به صدا وسیما دعوت شدند تا به مردم اعلام کنند که

عوامل بیگانه بوده اند و با تظاهرات دانشجویی ( اعتراض به فاجعه ی

کوی دانشگاه) در جهت منافع بیگانگان حرکت کرده اند.

دانشجوهای توبه کرده به شدت ارشاد شده بودند. آنها متوجه شدند که

چقدر بد بوده اند ولی تا آن روز نمی دانستند.

بعد ها زهرا کاظمی به جرم عکس گرفتن از اوین دستگیر شد و بعد سر

خودش را به یک "جسم سخت" زد و به دیار باقی شتافت.

دکتر زهرا بنی یعقوب به همراه نامزدش به پارک رفته بود. به جرم

انجام "اعمال منافی عفت عمومی" دستگیر شد و در ظرف چند ساعت

خودکشی "شد". موضوع آشکارتر از آن بود که بشود انکار کرد. زهرا

فورا پس از تجاوز به قتل رسید و ماموران زندان گفتند:

یکهو رفت پارچه نوشته ی بسیج را که روی دیوار بود برداشت خودش

را حلق آویز کرد!!

بعدها ثابت شد که زهرا دقایقی پس از صحبت با برادرش و درخواست

آوردن وثیقه برای آزادی، به قتل رسید.

داستان زندان و شکنجه و تجاوز و تحقیر و ارعاب خانواده ی زندانی،

داستان امروز و این روزها نیست که عده ای دارند خودشان را می

کشند تا ثابت کنند کروبی یک دروغگو است و در کهریزک هیچ اتفاقی

خلاف موازین اسلامی و قانونی  نیفتاده است... بازداشتگاه های دیگر

که به هیچ وجه مشکل ندارند چون استاندارد هستند. برای آشنایی با

میزان بالای استاندارد آنها می توانید شرح شکنجه های فرزاد کمانگر

(معلم کرد) را در زندان کردستان و کرج و اوین و زندانهای مخفی

بخوانید.

امروز اعتراف دیگری را دیدیم. چهره های ناراحت و پشیمان و بغض

کرده ی آنان، کلامی که در نگاهشان بود، روخوانی شان از متن،

تکرار کردن جملات و اصطلاحات کیهان، محکوم کردن موسوی و

ابطحی و... نشان از دردی بزرگ داشت: درد اسارت در انفرادی، در

هوای سوزان تابستان تهران، درد ضربات کابل، شوک الکتریکی،

تجاوز جنسی، توهین و تهدید به آزار و اذیت خانواده ی متهم....

به عنوان یکی از اهالی قلم، با اعتراف کنندگان در دادگاه های "قانونی

وکاملا عادلانه" همدردی می کنم. فقط نمی دانم چرا در چهره و صدای

وکلای محترم، ذره ای شجاعت و قدرت و اعتراض ندیدم... جای

شیرین عبادی، شادی صدر، عبدالفتاح سلطانی و دادخواه خالی بود.

"ای درختان عقیم

ریشه تان در خاک های هرزگی مستور

یک جوانه ی ارجمند

از هیچ جاتان

رست نتواند..."

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم مرداد 1388ساعت 1:19 قبل از ظهر  توسط سپیده | 
این مطلب به علت مشکلات سایت چند بار منتشر شد. به متن بالا رجوع فرمایید.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم مرداد 1388ساعت 1:18 قبل از ظهر  توسط سپیده | 
این مطلب به علت مشکلات سایت چند بار منتشر شد. به متن بالا رجوع فرمایید.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم مرداد 1388ساعت 1:16 قبل از ظهر  توسط سپیده |